داستان پدربزگ تنها

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

لینک دوستان

    امکانات وب

    برچسب ها

    دوستم تعریف میکردکه روزجمعه باخانوادشون به دیدن پدربزگشون میرن و وقتی شب میشه برمیگردن خونشون وپدربزرگ تنها میشه و وقتی میخوابه ولامپ ها روخاموش میکنه یه دفعه صداهای عجیب غریب که شبیه صدای جشن وشادی بوده از زیرزمینشون میاد پدربزرگ بلندمیشه میره ببینه چه خبره قایمکی ازلای دیوارزیرزمین میبینه که جن ها جشن شادی گرفتنو  بعدپدربزرگه به پلیس زنگ میزنه و وقتی پلیسها میان ببینن چه خبره زیر زمین خالیه وسکوت خوف برانگیزی حکم فرما هستش پلیسابه پدربزرگه میگن پدرجون حتما خیالاتی شدی ولی یهدفعه پلیسه غیب میشه پلیسای دیگه میترسن وپدربزرگ وسایلاشو جمع میکنه تا برای رفتن از اون خونه اماده بشه پلیسا هم به تاریکیه زیرزمین شلیک میکنن ولی فایده ای نداره همه ی پلیسا به زیرزمین میریزن وازهیچ کدومشون خبری نمیشه  پدربزرگ هم میره خونه ی نوه هاش ودیگه سالهای سال کسی به اون خونه نمیره؟

  • مطالب مرتبط
  • داستان کوتاه/ پسرک ترسناک همسایه
  • ۱۱ فیلم پیچیده ای که برای درک کامل داستان باید بیش از یک بار آن ها را تماشا کنید
  • گوناگون/ داستان های ترسناک پل های تسخیر شده
  • تولد ترس از میان داستانی عاشقانه – فناوری
  • سریال «داستان ترسناک امریکایی»؛ وحشت به معنای واقعی کلمه!
  • 17 فیلم ترسناکی که براساس داستان های واقعی ساخته شده اند
  • نویسنده : مهدی امینی بازدید : 97391 تاريخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 ساعت: 19:05
    برچسب‌ها :

    پيوندهای روزانه

    آخرین مطالب

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :